کی میدونی دوست داشتن چیه!!؟؟.. شنبه سیزدهم آبان 1385 3:5 دوست داشتن همیشه گفتن نیست... گاه سکوت است و گاه نگاه... غریبه! این درد مشترک من و توست که گاهی سکوت می کنیم، وگاهی نخواهیم توانست در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم. نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | خاطره..... شنبه سیزدهم آبان 1385 3:1 چه سود از یاد آوری خاطره ها... گذشته ها. برای از دست دادن خاطره های زیبا حسرت ، و برای یادآوری خاطره های تلخ، جز غم سایه ای نمی بینم. پس زندگی با خاطره ها جز حماقت نیست... همه بدانند من تنها با خاطره هایم... زنده ام. نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | بار بارا پنجشنبه سی ام شهریور 1385 1:27 وقتی عاشق زندگی هستيداز ديد يک عاشق به دنيا نگاه می کنيد.وقتی با ديد عشق همه چيز را بنگريد،متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،عشق را در همه چيز جستجو می کنيد << باربارا >> نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | رنج تلخ پنجشنبه سی ام شهریور 1385 1:15 رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند. طعم توفيق را مي چشاند.و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودندر بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند ."تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است ." تنها" بودن ، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم. نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | چشم هایت پنجشنبه سی ام شهریور 1385 1:13 چشمهايت دوست من پنجرههاي روحت هستند. در آنها به تماشا می نشينم اندوهت را زنده بودنت را خستگيت را اشتياقت به عشق را وفاداريت را هراست را اميدت را خوشي زندگيت را چشمهايت دوست من پنجرههاي روحت هستند در نگاهت كشف ميكنم تو را . .;.مارگوت بيكل .;. نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | دلم پنجشنبه چهارم خرداد 1385 7:7 دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلمدلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودمدلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنمروي ابرها بشينم به آدما نظر كنمدلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنمبگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شدهاز عشقش جدا شده تازه مثل ما شدهبي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنهاونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبونپيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته مثل من سرشتش طالعش شوم شوماين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشهبالا تر از ابر من داره ما رو ميبينهواسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينهاونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيماگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | من کیم پنجشنبه چهارم خرداد 1385 7:0 با سلام و عرض خسته نباشید به تموم دوستان كيستم من ؟ کيستم من ؟ دختري آميخته با درد يا که يک درد بزرگ ،شايدم صندوقچه درد من ندانم کيستم !از کجا آمده ام به کجا خواهم رفت ؟دختري از جنس بارانم ؟!يا که يک درياي غم،شايدم صحراي غم !من ندانم کيستم ؟! چيستم ؟!چه کسي مي داند ؟يکتا خالق هستي ! يافتم کيستم !آري من تنها ، بنده ي اويم .... زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم : اين نيز مي گذرد ... dostdareton marge fakhte نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | غم پنجشنبه چهارم خرداد 1385 6:58 من هنوز دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاه تره نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | پنجشنبه چهارم خرداد 1385 6:54 آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند کسی که طعم واقعی تنها بودن را نچشیده باشد از عشق هیچ نمی داند نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | ای دنیا سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 23:54 آی دنیا دنیا دنیا آی دنیا آی دنیا چه کردی با عمرما آی دنیا آی دنیابه من خیال راحت یک نفسم ندادیهرچی ازم گرفتی دیگه پسم ندادییه باغ گل میخواستم جزقفسم ندادی من به بد کرده چرا روبزنمپیش دنیا چرا زانو بزنم ؟من که خورشیدو توی قلبم دارم واسه چی یه گوشه سوسوبزنم ؟من دیگه دل رو هرگز به دست غم نمیدم من دیگه بیشتر از این تن به ستم نمیدم هرچی که مونده از عمر دیگه هدر نمیدم هرچی دلم بسوزه گریه رو سر نمیدم نمیگم نا امیدم نمی گم چی کشیدم توبرد وباخت هستی تن به ضررنمیدم نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 7:7 نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | احساس سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 23:28 ميدانی من عجيبم ... من حيوان نامی حساس ناطقی هستم که تکراری نيستم تمام احساس من سرد است و تاريک ، اما به نور ايمان دارم نور تنها ايمانی است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... ! شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که : انديشه های شب هنگام ژرف تر هستند و اينکه احساس ميکنم در تاريکی و سياهی و سکوت شب است که من ـ خودم ـ می شوم شب های سرد و خالی پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند ! من تنها درختی هستم که در پاييز و زمستان شکوفه می زنم! مانند گل يخ ! چه عطر خوبی دارد حياط کوچک خانه ی مان ... اکسيژنی از جنس گل های نرگس در ريه ام جاريست .... و احساس ميکنم اين رايحه ی لطيف ، همان تنهای است ! ******* نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | قطره سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 5:30 يه قطره بارون وقتی داره از روی برگ ليز ميخوره اونم باز نميدونه که وقتی به زمين برسه بازم توی خاک محبوس ميشه اگه جای اون قطره بودم هيچ وقت سبزی برگ رو با خشکی زمين عوض نميکردم نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | غزل جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 0:9 من ديگه غزل نميگم واسه تو اشكامو هدر نميدم واسه تو تو دقيقه هاي تلخ انتظار چه ميدوني چي كشيدم واسه تو من مي خوام ديگه فراموشت كنم تو بمون با اون غرور لعنتي قبل رفتنم ولي بذار بگم خيلي سنگي ٬ خيلي بي محبتي بعد از اين ٬ كاري به من نداشته باش اين روزا ٬ روزاي ترديد منه نمي خوام مثل هميشه رد بشم وقت امتحان دل بريدنه من مي خوام تموم خاطراتمو دستهاي حادثه پر پر بكنه بذار اين جدايي هميشگي ديگه اين قصه رو آخر بكنه دوستدارتون فرحناز نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 0:4 نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | کاش! یکشنبه بیستم فروردین 1385 7:24 كاش دنيا خانه مهر و محبت بود ... كاش مي توانستيم بي خيال و فارغ دست بگشاييم و همه را در آغوش بگيريم بي سختي ... كاشكي چشمهايمان خالي از ريا بود و حرفهايمان حرف باد و يك روز و دو روز نبود... ديگر جاي گله نيست ... من بدين بيمايگي ... بدين افسردگي نگاهها عادت مي كنم كم كم ... و چه بد است عادتهاي سنگي ...چه سبك شده است هستي پشت لبخندهاي دروغينمان ! كاشكي وزن بيشتري به روي شانه حس مي كردم ... كاشكي از اين درياچه روزي بيرون شوم .. چشمه اي ... لب جويي ... و نگاه مهرباني كه تا آخرين روز زندگيم مهربان باقي بماند ... نه بماند حتي خشمگين ولي بمان نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | مرغ عشق و شاپرک یکشنبه بیستم فروردین 1385 7:22 زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبودمرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بوداون اسير يه قفس شب و روزش بي نفسهمه آرزوهاش پرکشيدن بود و بستا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوختچشش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوختزود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيدتو چش مرغ اسير همه دلتنگي رو ديدديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشستتا که از حرفاي مرغ شاپرک دلش شکستشاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيمبريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شدبارون از برق چشاش روي گونش جاري شدشاپرک دلش گرفت وقتي اشک اونو ديدبا خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيدديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشتتوي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشتتا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيدآسمون سرخابي شد سوز برگ از راه رسيدشاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشدچشاش رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشدمرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپردنگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد.... نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | یاد یکشنبه بیستم فروردین 1385 6:12 ميشه به ياد داشته باش تا به فرامشي بسپاري آنچه را که اندهگينت ميسازد اما . . . هرگز فراموش مکن به ياد داشته باشي آنچه را که شادمانت مي سازد . . . نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | نامی تنهایی یکشنبه بیستم فروردین 1385 5:46 به نام نامی تنها هنرمند که هست نام زیبایش خداوند راز دلت را به چشمانت هم نگو چون می گریند و راز نگه نمی دارند به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه بیفتد قلبت را به کسی بسپار که قلب همه ی هستی برایش میتپد نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت عاقل هر چیزی را نمی گوید عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک اخم پایان می پذیرد سکوت طلاست،کم گویی نقره و پر گفتن بلا نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | شب شنبه دوازدهم فروردین 1385 2:32 باز شب آمد بدنها خسته شد خستگان خفتند و درها بسته شد جز در رحمت که هرگز بسته نیست عشق دگر باشد کسی دلخسته نیست شب است و سکوت است و ماه است ومن شب و خلوت و اشک اه است و من شبی چون سیه روزی ،روز من شب و ناله استخوان سوز من شب و ناله های نهان در گلو شب و ماندن استخوان در گلو من امشب خبر می کنم درد را که آتش زند این دل سرد را بگو بشکفد بغض پنهان من که گل سر زند از گریبان من مرا کشت خاموشی ناله ها دریغ از فراموشی لاله ها نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | آغوش آسمان سه شنبه هشتم فروردین 1385 1:52 بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست ...... نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | مژده دوشنبه هفتم فروردین 1385 22:48 بیاید بیاید که باز شهر مژده رسید برخیزید برخیزید زغفلت وقت جاذبه رسید بخواهید بخواهید که بهترین ماهی مطالبه رسید بنگرید بنگرید فرشته نجات به لانه رسید دور شوید ز خطاء کنید یاد صنم یکتاء چو ز آسمان امید لطف بیکرانه رسید بروید به کنار صف بستگان خانه دلبر که روز خوش برفتن در محبوبه رسید بخوانید سرود وفاء شوید نادم جفاء جانان شاد است عجب فرصت توبه رسید مسیر بشنو ترانه عشق سر کرده کاینات چو امروز روز نزول کتاب عاشقانه رسید شعر از عزیز مسیر ¬¬¬ نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | پاییز یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 0:25 وقتی که آسمون ابری میشه گونه های من جاری میشه وقتی که پاییز میرسه دوباره وقت تنهایی میشه وقتی که تو داری میری آسمون دلم ابری میشه وقتی که دلم به یاد تو میشه دوباره وقت خواب و رویا میشه وقتی که خوابت رو ندیدم بیداری بهتر از خواب میشه وقتی که چشم به راه تو میشم سکوتم با فریاد تو همراه میشه نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | در خود شکستن جمعه بیست و ششم اسفند 1384 22:54 چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در ذهن خود ارام شکستن نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | غریب جمعه بیست و ششم اسفند 1384 22:44 اینجا جای من نیست برروی این زمین غریبم این آسمان سقف خانه من نیست نباید به اینجا می آمدم اینجا تبعید گاه من است چه گناهی من را به این غربت دور رانده است؟! نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | احساس اهورايي جمعه بیست و ششم اسفند 1384 22:16 امروز احساس خوبي دارم نمي دونم چرا؟ يه احساس رقيق كه راحت تر از هميشه تونستم به خدا حرف بزنم و اونا رو اينجا گذاشتم. من تنها متولد شدم تنها زندگي مي كنم و تنها خواهم مرد ... ولي نه ! ولي نه اشتباه گفتم ! من تنها به دنيا نيا مدم تنها زندگي نمي كنم و تنها نخواهم مرد ! چرا كه تو با مني تو اي خالق تنهايي من من با تو در كنار تو با ياد تو خواهم بود خواهم زيست خواهم مرد اين قطعه را تو در دلم جاري ساختي تا بيشتر از هميشه تو را در دل احساس كنم احساس كنم كه تو مرا به ياد داري اگر چه من از تو غافلم آ خ كه تنهايي من با ياد تو سرشار از طراوت است سر شار از ترانه سرشار از عشق و سر شار از احساس اهورايي است نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | پرواز جمعه بیست و ششم اسفند 1384 21:24 خسته از نـامَـردُمم ، وز مرغ شب تنها ترم آنقــدر تنهــــا كه كس جز غــم نباشد يـاورم حســــرت پـرواز دارم ، قــــدرت پرواز نه آن توانـايي كه ديـــدي رفت از بال و پـــرم نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت | خوشبختی جمعه بیست و ششم اسفند 1384 21:6 در جستجوی خوشبختی؟؟؟در زندگانی من یک روز خوش وجود نداشت.... مانند یک روح سرگردان در پی این مطلوب - خوشبختی موهم - ذخمه های زندگی را گشتم...... افسوس که دیگر در چراغ وجودم یک قطره روغن نمونده که به سوختن ادامه دهم!!!!!!!!؟ مرگ من سفری نیست هجریست نوشته شده توسط فرحناز | موضوع: | لينک ثابت |
گاه سکوت است و گاه نگاه...
غریبه!
این درد مشترک من و توست که گاهی سکوت می کنیم،
وگاهی نخواهیم توانست در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم.
برای از دست دادن خاطره های زیبا حسرت ،
و برای یادآوری خاطره های تلخ،
جز غم سایه ای نمی بینم.
پس زندگی با خاطره ها جز حماقت نیست...
همه بدانند من تنها با خاطره هایم...
زنده ام.
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند. طعم توفيق را مي چشاند.و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودندر بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند ."تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است ." تنها" بودن ، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلمدلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودمدلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنمروي ابرها بشينم به آدما نظر كنمدلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنمبگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شدهاز عشقش جدا شده تازه مثل ما شدهبي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنهاونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبونپيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته مثل من سرشتش طالعش شوم شوماين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشهبالا تر از ابر من داره ما رو ميبينهواسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينهاونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيماگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم
با سلام و عرض خسته نباشید به تموم دوستان كيستم من ؟ کيستم من ؟ دختري آميخته با درد يا که يک درد بزرگ ،شايدم صندوقچه درد من ندانم کيستم !از کجا آمده ام به کجا خواهم رفت ؟دختري از جنس بارانم ؟!يا که يک درياي غم،شايدم صحراي غم !من ندانم کيستم ؟! چيستم ؟!چه کسي مي داند ؟يکتا خالق هستي ! يافتم کيستم !آري من تنها ، بنده ي اويم .... زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم : اين نيز مي گذرد ...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
کسی که طعم واقعی تنها بودن را نچشیده باشد از عشق هیچ نمی داند
آی دنیا دنیا دنیا آی دنیا آی دنیا چه کردی با عمرما آی دنیا آی دنیابه من خیال راحت یک نفسم ندادیهرچی ازم گرفتی دیگه پسم ندادییه باغ گل میخواستم جزقفسم ندادی من به بد کرده چرا روبزنمپیش دنیا چرا زانو بزنم ؟من که خورشیدو توی قلبم دارم واسه چی یه گوشه سوسوبزنم ؟من دیگه دل رو هرگز به دست غم نمیدم من دیگه بیشتر از این تن به ستم نمیدم هرچی که مونده از عمر دیگه هدر نمیدم هرچی دلم بسوزه گریه رو سر نمیدم نمیگم نا امیدم نمی گم چی کشیدم توبرد وباخت هستی تن به ضررنمیدم
يه قطره بارون وقتی داره از روی برگ ليز ميخوره اونم باز نميدونه که وقتی به زمين برسه بازم توی خاک محبوس ميشه اگه جای اون قطره بودم هيچ وقت سبزی برگ رو با خشکی زمين عوض نميکردم
راز دلت را به چشمانت هم نگو چون می گریند و راز نگه نمی دارند به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه بیفتد قلبت را به کسی بسپار که قلب همه ی هستی برایش میتپد نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت عاقل هر چیزی را نمی گوید عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک اخم پایان می پذیرد سکوت طلاست،کم گویی نقره و پر گفتن بلا
به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه بیفتد
نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت عاقل هر چیزی را نمی گوید عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک اخم پایان می پذیرد سکوت طلاست،کم گویی نقره و پر گفتن بلا
نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت عاقل هر چیزی را نمی گوید
عاقل هر چیزی را نمی گوید
سکوت طلاست،کم گویی نقره و پر گفتن بلا
بیاید بیاید که باز شهر مژده رسید
برخیزید برخیزید زغفلت وقت جاذبه رسید
بخواهید بخواهید که بهترین ماهی مطالبه رسید
بنگرید بنگرید فرشته نجات به لانه رسید
دور شوید ز خطاء کنید یاد صنم یکتاء
چو ز آسمان امید لطف بیکرانه رسید
بروید به کنار صف بستگان خانه دلبر
که روز خوش برفتن در محبوبه رسید
بخوانید سرود وفاء شوید نادم جفاء
جانان شاد است عجب فرصت توبه رسید
مسیر بشنو ترانه عشق سر کرده کاینات
چو امروز روز نزول کتاب عاشقانه رسید
شعر از عزیز مسیر
¬¬¬
وقتی که آسمون ابری میشه
گونه های من جاری میشه
وقتی که پاییز میرسه
دوباره وقت تنهایی میشه
وقتی که تو داری میری
آسمون دلم ابری میشه
وقتی که دلم به یاد تو میشه
دوباره وقت خواب و رویا میشه
وقتی که خوابت رو ندیدم
بیداری بهتر از خواب میشه
وقتی که چشم به راه تو میشم
سکوتم با فریاد تو همراه میشه
برای دیگران چون کوه بودن ولی در ذهن خود ارام شکستن
اینجا جای من نیست
برروی این زمین غریبم
این آسمان سقف خانه من نیست
نباید به اینجا می آمدم
اینجا تبعید گاه من است
چه گناهی من را به این غربت دور رانده است؟!
امروز احساس خوبي دارم نمي دونم چرا؟ يه احساس رقيق كه راحت تر از هميشه تونستم به خدا حرف بزنم و اونا رو اينجا گذاشتم.
من تنها متولد شدم
تنها زندگي مي كنم
و تنها خواهم مرد ...
ولي نه !
ولي نه اشتباه گفتم !
من تنها به دنيا نيا مدم
تنها زندگي نمي كنم
و تنها نخواهم مرد !
چرا كه تو با مني
تو اي خالق تنهايي من
من با تو در كنار تو با ياد تو
خواهم بود
خواهم زيست
خواهم مرد
اين قطعه را تو در دلم جاري ساختي
تا بيشتر از هميشه تو را در دل احساس كنم
احساس كنم كه تو مرا به ياد داري
اگر چه من از تو غافلم
آ خ كه تنهايي من با ياد تو
سرشار از طراوت است
سر شار از ترانه
سرشار از عشق
و سر شار از احساس اهورايي است
خسته از نـامَـردُمم ، وز مرغ شب تنها ترم
آنقــدر تنهــــا كه كس جز غــم نباشد يـاورم
حســــرت پـرواز دارم ، قــــدرت پرواز نه
آن توانـايي كه ديـــدي رفت از بال و پـــرم